تبليغاتX
بی کران


بی کران

سلام  بعد 11 ماه دوری از نوشتن اومدم بازم اونم کاملا اتفاقی

تو این 11 ماه خیلی اتفاقات افتاد

یادمه تو قدم قبلی تصمیم گرفته بودم محکم باشم ولی نشد !! نمیدونم شمایی که دوست داشتنی ترین فردتونو از دست دادین و ترک کردین میتونین متوجه شین چرا نشد یا نه ؟ !

تو این 11 ماه خیلی خوردم زمین شکسته شدم  خیلی زیاد اونم در حالی که هیچکس متوجه نشد یعنی نزاشتم کسی متوجه شه حتی شکلات که گه گاهی تماس میگیره .

خلاصه اینکه تحمل کردمو دارم کم کم بهتر میشم ولی زخمه کاری بوده جاش واسه همیشه هستش ، تو این مدت تا حالا کارم همش شده بود دلتنگی و هنوزم دلتنگی با کوچکترین خاطره ایی که به ذهن میاد.

زندگیم دیگه رو این اصول گذشت تا به الان ، تو بعضی از کارامم پیشرفت کردم ولی خوب نمیدونم تا کی میخوام اینطوری بمونمو باشم ، طوری که دیگه کسی نمیتونه به دلم نفوذ کنه و انگاری درش قفل شده و کلیدشم دستم نیست .

خیلی شبها میشینم فکر میکنم که چرا نشد چرا و چرا و چرا.....

اگه قسمت نرسیدن بود پس چرا شروع شد این همه سال !!

خدا با اینکار خواست چیو متوجمون کنه مدوم حرف رو کردوم عمل رو !!

حالام با همه این اوصاف اومدم نوشتم اینجا ، چند وقت به فکر یه ایده واسه زدن یه شغل هستم تا  از الان یه قدم واسه پیشرفت به جلو بردارم  باید دید چی پیش میاد .

از یه طرفم دارم واسه کنکور ارشد دولتی میخونم  تا قبول شم ،این در حالیه که آزاد قبول شدم و نرفتم حالا شاید تو تکمیل ظرفیت دوم جای نزدیکتر قبول شدم رفتم

دیگه الان همه فکر و ذکرم شده پیشرفت کاریه زندگیم نه دیگه به دختر و نه دیگه به عشق و عاشقی فکر میکنم نه هیچ چیز دیگه . تنها چیزایی که فکرمو مشغول کرده مشغله کاری و یه فکری که همیشه باهامه و اونم شکلات اسمش .

این قدمم تموم شد ولی به نوعی میشه گفت با قدمای دیگه یه خورده فرق میکرد و یه جورایی نوشتن حرف دل و وصف الان خودم بود .

بعد این نوشتن حس میکنم یکم سبکتر شدم

تا قدم بعدی خدا نگهدار

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 21:4 توسط HRJ| |

اومدم

دوباره بعد چند وقت دوری از این قدمها اومدم تا یه قدم بزارم

خیلی وقت بود که دلم پٌر بود کلی حرف داشتم که بزنم اما نمیتونستم همه حرفا مثل یه بغض تو گلوم گیر میکرد و بیرون اومدنی تو کارش نبود

خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود میخواستم بیام بنویسم ولی نمیشد نمیدونم شما که داری اینو می خونی میتونی متوجه شی که چی میگم یا نه .

به هر حال اومدم  اومدم با کلی حرف

اومدم تا بگم که تو قدم بعدی از خدا کمک خواستم اما چرا نشد و دیگه شکلات تو زندگیه زشتوک نیست

اومدم که بگم چه به حالم گذشت و چه داره میشه

شاید این حرفا و این گفتن از احوال ها واسه شما هم پیش اومده باشه .

اره منو شکلات تو اوج دوست داشتن تو اوج نزدیکی و تو بهترین حالت دو تا عاشق از هم جدا شدیم و چقدر سخته موقع جدا شدن کلمه دوست دارم رو بشنوی و بدونی که این محیط اطراف هست که این تصمیم رو گرفته نه شکلات و نه زشتوک.

یه هر حال تموم شد . قصه عاشقی ما دو تا هم تموم شد مثل تلخی یه شکلات اصل که طعمش واسه همیشه تو کام آدم میمونه .

منو شکلات الان فقط یه رابطه دوستانه داریم با هم و داریم تو بعضی از مسائل به هم کمک می کنیم اما همون حس قشنگ قبل هنوز وجود داره اما نه با این باور که دیگه ته این خط رسیدن به هم وجود داره .

به این باور که بتونیم تو این مدتی که با هم هستیم بتونیم طوری رو هم کار کنیم که مثل کوه محکم باشیم تا دیگه تو زندگی کم نیاریم و بتونیم مقابل ضربه ها خودمونو جمو جور کنیم به راحتی .

این بود خیلی خلاصه از منو شکلات .

حالا وقتی با شکلات حرف میزنم و میبینم که چقدر خوب داره روبراه میشه واقعا از ته دل خوشحال میشم نمیدونین چه حسه قشنگی بهم دست میده وقتی میبینم سرحاله .

خودمم که تا حالا داغون بودم و به کل بهم ریخته شده بودم تصمیم گرفتم که خودمو درست کنم چون میدونم با این کاره من شکلات هم خوشحال میشه .

تو این قدم خوندین که چی گفتم و این گفتنیها شاید واسه شما هم پیش اومده باشه .

منم دیگه مثل یه مرد محکم میشم و همه دل تنگیها و غم و غصه ها همینجا تو این دل میمونه و اروم شدنام هم قدم زدن میشه تو کوچه و خیابونای خلوت و ساکت . چون این تنها کاریه که بهم آرامش میده بعد سرحال بودن شکلات .

پس همه شمایی که حالتون مثل منه و این اتفاق براتون پیش اومده بیاین باهم این تصمیم رو بگیریم که دوباره سر پاهامون واستیمو بلند شیم و قد اْلْم کنیم .

حتما حکمتی تو کار بوده که به هم نرسیم و این جدایی شاید راهی واسه خوشبخت شدنه جفتمون باشه

خیلی اتفاقات داره واسم میوفته که اگه درست شه تو یه مسیر جدید و خوبی قرار میگیرم

پس منتظر باشین تا قدم های بعدی که ببینیم چی میشه

واسه همه شما آرزوی موفقیت میکنم دوستای خوبم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 11:18 توسط HRJ| |

خــــــــــــــــــــــــــــــــدایا  کمک کن

خدایا از ته دل ازت میخوام که کمکم کنی که همه چیز درست بشه

همونجوری که میخوام

کمکم کنی که شکلاتو داشته باشم

کمکم کن خدا جونم

نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 18:22 توسط HRJ| |

قدم دهم

چند وقتی میشه دیر به دیر قدم میزارم

تا حالا شده حرف خیلی داشته باشینو نتونین بگین ؟ یا حوصله گفتن نداشته باشین ؟

بزارین از اینجا شروع کنم - تو موقعیتی قرار گرفتین تا حالا که تو یه لحظه حٍس کنین همه انگیزه و امیدتون داره از زندگیتون میره بیرون ؟ چی کار میکنی تو اون لحظه ؟ قاعدتا هر کسی یه واکنشی نشون میده ولی کُلیتِش همش راهی برای نگه داشتن امید به زندگیه .

نمیدونم امروز چرا اینطور شدم با اینکه اومدم اینجا بنویسم ولی هر چقدر میخوام نمیشه . میدونین چرا.

بٌغض تا حالا راه گلوتونو گرفته تا نزاره حرفی بیاد بیرون اگه آره پس میدونین چی میگم

یادتونه تو قدمهای قبلی همش از سختی میگفتم ولی اینبار دیگه از سختی گذشته نمیدونم چه اسمی براش انتخاب کنم

فکر کردین اگه چیزی تو این دنیا نباشه که هدفتون بشه برای ادامه شما چیکار میکنین ؟

به این فکر کردین هزاران نفر تو اطرافمون هستن که هرکسی به نوعی یه جور با آدم رفتار میکنه خوب - بد - دوستانه و .... - میبینین با اینکه همه جوره هستش ولی شما آروم نشین !!

ولی وقتی با ۲کلمه این آرامش رو بدست بیارین بازم میخواین اون  هدف رو داشته باشین

پس تصمیم میگیرین که با این دنیای لعنتی بجنگین تا بدستش بیارین

نمیدونم چند نفر از شما ها که دارین این قدم رو میخونین متوجه حرفام شدین

ولی اینو خوب میدونم کسی که دل شکسته باشه با همون بار اول متوجه میشه

تو قدم قبلی از نترس بودنو شجاعت حرف زدم و انجامش دادم تا حدی که واسه چند روز بهترین کسمو از دست دادمو تو زندگی به بن بست رسیدم  ولی انگاری تو همون بن بستی یه راهی پیدا شد که واقعا شیرین و قشنگ بود این حسو تا به امروز تجربه نکرده بودم و به نتیجه خوبی رسیدم .

تو این قدم میخوام بگم که وقتی بعد این همه سختیو مشکلات به اون هدف دارم میرسم اگه اُس کریم کمکم کنه و شکلات با اومدنش مَزه زندگیمو شیرین کنه همه تلاشمو میکنم که تو زندگی به اون اوج خوشبختیو  آرامش برسیم تا از برگشتنش رازی باشه .

تو این قدم خیلی پرش مطلب داشتمو  هی از این شاخه به اون شاخه رفتم

اینو بزارین رو حساب اینکه ذهنم هنوز آماده نیستو خاطر جمعیو نداره

پس تا قدم بعدی که نمیدونم کی باشه

یا علی..


وبلاگ منو شکلات

Zeshtok & Shokolat

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 17:48 توسط HRJ| |

نمی دونم چی بگم از بس دلم پٌر  و استرس دارم که نمیتونم حرف بزنم

حتما از خودت می پرسی چرا؟؟؟؟

تا حالا شده کاری کنید که مقصر نباشید  - ولی مقصر خطاب بشید و کلی برخورد  و حرف تند بهتون بشه - شمام حرفی نزنین تا طرف آروم بشه و قبول کنین ؟ هر چند بگید هم - حرفتون قبول نیست چون این نظر با یه دید کاملا یک طرفه صادر شده و متهم فقط فقط شمایین .

می بینین - شمام همینطورین ؟ که وقتی دلتون جایی گیر باشه این برخورد رو نشون میدین در حالی که تو اجتماع اصلا به این شکل نیستین .

میترسین حرف بزنین و واقعا از خودتون دفاع کنین که نکنه یه وقت بهش بر بخوره و بزاره بره

همین ترس و همین جمله بزاره بره  همش تو ذهنتون هست کلی فکر و خیال پردازی واهی !!

بهتره ترس رو گذاشت کنار و گفتنی هارو گفت  - بگو که تو مقصر نیستی  بگو که اشکال رو توی خودت نمیبینی بگو که اونا همش اتفاق بوده  و تو در به وجود اومدن اتفاق - ناخواسته وسیله شدی .

اگه طرف مقابل واقعا درکت کنه و واقعا بفهمتت - حرفاتو متوجه میشه می دونه که داری از ته دل حرف میزنی دیگه محکومت نمی کنه به کاره نکرده -  محکوم نمیشی به همیشه ترس داشتن

می دونم گفتن این حرفا شاید فکر کنین که خیلی راحته ولی نه واقعا اینطور نیست

بیاین همین جا بخوایم و عمل کنیم که ترس رو بزاریم کنار از خودمون در برابر عشق و هر چیز دیگه دفاع کنیم

اگه واقعا ترس از دست دادن داریم مطمئن باشید که اگه اون چیز واقعا مال ما باشه و رسیدن به اون به خوشبختیمون کمک میکنه قانون جاذبه اون رو میاره سمت  ما - البته این وسط کائنات رو هم نباید فراموش کرد و انرژی مثبتی که خودمون با افکار خودمون رها میکنیم .

اینها همه در کنار هم مارو به مقصودمون میرسونن

پس با امیدواری و بدون ترس به جلو حرکت کنـــــــــــــــــــــــــــــــــیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 19:51 توسط HRJ| |

ورژن جدید شعر قبلیم که گقتم  که یکم به اخرش چون دیدم کوتاه اضافه کرم 

یادش بخیر اون روزا - روزای خوشی بود       یادش بخیر اون روزا پٌر از شوق و شادی بود

یادته که اون روزا دست به دست تو اون هوا     یادته چه قولایی بود میون ما

یادته چه کارایی که کردم برای تو                  یادته چه اشکایی که ریختم به پای تو

حالا بعد اون روزا دست به دست تو این هوا      پا به پای  هم دیگه می رسیم به خوبیها

قول می دم به اون خدا - خدای ما آدما               بسازم برای تو خونه ی آرزوها

خونه ی گرمی عشق                                   خونه ی ستاره ها

خونه ی مهربونی                                       خونه ی ما عاشقا

دیدی بعد این همه                                        نشستم به پای تو

دیدی بعد سختیها                                        من موندم برای تو

عزیزم بمون با من                                      تو بشین کنار من

دستات تو دست من                                     چشمات تو چشم من

ما بگیم کنار هم                                          میمونیم تا همیشه

می خونیم با هم دیگه                                    این شعر و  یه بار دیگه

 

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 16:53 توسط HRJ| |

تواین قدم می خوام یه شعر بزارم که خیلی جالبه  . بخونین خودتون متوجه میشین


داستان لیلی و مجنون قرن۲۱

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او

با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی

نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی

عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک

موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی

بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)

خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟

چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده

دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟

ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟

قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود

دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی

قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود

تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها کی می زدی از کاستی؟

زهرماری هم که گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای

رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان
سورۀ یاسین درِ‌ ِگوشم نخوان

تو چه داری تا شوم من چاکرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟

خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر
یا برو دیوانه ای دیگر بگیر

ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف

آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه که ول است

او سمندی زیر پا دارد ولی
تو به زحمت صاحب اسب شـَلی

خانه ات دشت و بیابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست

با چنین اوضاع و احوالت یقین
خوشه ات یک می شود ، حالا ببین

او ولی با این همه پول و پله
خوشۀ سه می شود سویش یله

گرچه راحت هست از درک و شعور
پول می ریزد به پای من چه جور

عشق بی مایه فطیر است ای بشر
گرچه باشی همچو یک قرص قمر

عاشق بی پول می خواهم چکار
هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار

راست می گویند، تو دیوانه ای
با اصول عاشقی بیگانه ای

این همه اشعار می گویی که چه؟
دربیابان راه می پویی که چه؟

بازگرد امروز سوی کوه و دشت
دورۀ عشاق تاریخی گذشت

تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده
قید فرهاد جـُلمبر! را زده

یا همین عذار شده شکل گوگوش
کرده از سرتا نوک پایش روتوش

با جوانان رپی دم خور شده
نان وامق کاملاً آجر شده

ویس هم داده به رامین این پیام
بین ما هرچه که بوده شد تمام

پس ببین مجنون شده دنیا عوض
راه تهرن را نکن هرروزه گز

اکس پارتی کرده ما را هوشیار
گرچه بعدش می شود آدم خمار

بیخیال من برو کشکت بساب
چون مرا هرگز نمی بینی به خواب

گفت با «جاوید» مجنون این چنین:
حال و روز لیلی ما را ببین

بشکند این «‌ دست شور بی نمک»
کرده ما را دختر قرتی اَنک

حال که قرتی شده لیلای من
نیست دیگر عاشق و شیدای من

می روم من هم پی ( کیسی ) دگر
تا رود از کله ام عشقش به در

فکر کرده تحفه اش آورده است
یا که قیس عامری یک برده است

آی آقای نظامی شد تمام
قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام

خط بزن شعری که در کردی زما
چون شده لیلای شعرت بی وفا




نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 13:7 توسط HRJ| |

دلم پٌر نمی دونم چی بگم تا حالا شده از بس دلتون پٌر باشه که چفته دهنتون بسته شه و هیچی نتونین بگین . بزارین راح تر بگم حوصله گفتن نداشته باشین - از گفتن خسته شده باشین و گاهی دوست دارین بگین اما نمیشه !!!!

آره ؟

اگه شده پس میدونی چی میگم میدونی ریختن حرف تو خود آدم چقدر سخته - می دونی سنگ صبور باش ولی وقتی سنگ صبور برات پیدا نشه چقدر سخته . اونم وقتی که اطرافت شوغ باشه ولی باز تنها باشی .

تو این چند قدمی که گفتم و نوشتم همش از سختی حرف زدم شاید این جمله دیگه داره کلیشه ای میشه ولی این حرفا ناخواسته روی کاغذ میان و منم مستقیم میارمشون اینجا .

چه حالی بهت دست میده وقتی از کسی که همه امید و انگیزته حرفیو که نباید بشنوی میشنوی ازش ؟

حرفی که یهو از این رو به اون روت میکنه - تا چندین روز میری تو فکر که چرا این حرف رو زده - دلیلش چی بوده -منظورش از این حرف چیه  - همینطوری گٌنگ می مونیو هزاران فکر و خیال واهی می کنی. در حالی که هنوز نمی دونی منظور اون حرف دقیقاْ چی بوده . واقعاْ این سخته میدونین کجاش ؟

اون جایی که چندین روز همه فکر و خیال و ذهنت مشغول اون چند کلمه ایه که شنیدی  اما هنوز به نتیجه نرسی .

خیلی خوبه آدما رٌک حرفاشونو بزنن حتی به قیمت ناراحتی طرف مقابل - خوبیه این کار اینه که دیگه از فکر و خیال و خیلی از حرفای دیگه خبری نیست .

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 13:2 توسط HRJ| |

تو  این قدم می خوام از دل تنگی بگم

از این بگم که وقتی دلت واسه کسی تنگ میشه و پیشت نباشه چه حسی

 بهت دست میده چطور دلتنگیتو رفع می کنی - سخته آره درسته - پس  میدونی

 دارم از چی  حرف میزنم

خیلی  سخته گه گاهی با یه آهنگ با یه فیلم با یه حرکتی بری تو خودت در حالی

که تو یه جمع بزرگی هستی که همه دارن میگنو میخندن اما تو کجایی.....

خیلی  سخته گاهی تظاهر کنی که دل تنگی وجود نداره ولی تو خودت بریزیو فقط

 خودت بدونیو خودت - سخته پنهونت کنن کسی از بودنت خبر نداشته باشه - سخته

دلتنگیاتو نتونی به کسی بگی چون خسته شدی از گفتنش - از حرف زدنشو همش

 فکرت  به اینه که راهی پیدا کنی تا جبران شه همه اینا .

اما یه جایه دلتنگی قشنگه اونجایی که داری واسه یه چیز شیرین و دوست داشتنی

دلتنگی می کنی

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 0:36 توسط HRJ| |

تو قدم چهارمم میخوام بنویسم چقدر سخته حس کنی کسی پیشته و همراته روش

 حساب بازکنی ولی متوجه شی که فاصله هست میونتون چقدر سخته تحمل - کم

 محلی چقدر سخته انتظار- صبر- امید به آینده ولی قبول کنید  وقتی میدونیم آخرش

خوبه - قشنگ میشه همه اینا

 

تو قدم چهارم میخوام به یه تحولی برسم عزممو جزم کنمو به اون چیزی که می خوام

 برسم نمی دونم امروز چه روزیه که این تصمیمو گرفتم ولی خوشحالم از این بابت که

 به این نتیجه رسیدمو باز دارم یه تحولی تو خودم شکل میدم  تا بهتر از گذشته شم

 فقط از اوس کریم که اون بالاستو هممونو بهتر از خودمون میشناسه میخوام که

کمکم کنه .

 

اونیم که اینو شاید خوند خدا تو دلش بندازه که باز هوامونو مثل گذشته داشته باشو

تنهامون نذاره خودش میدونه که کیه که ما اینقدر مخلصشیم .

 

راستی یادم رفت شعریو که دیروز گفتمو بزارم

خلاصه بعد ۴سال دوباره اتفاقی دستمون به قلم رفتو این از سرمون زد بیرون

 

یادش بخیر اون روزا -روزای خوب و خوشی بود    یادش بخیر اون روزا پُر از شادی و شوقی بود

یادته که اون روزا دست به دست تو اون هوا                   یادته چه قولایی که بود میونه ما

یادته چه کارایی که کردم برای تو                                یادته چه اشکایی که ریختم به پای تو

حالا بعد اون روزا دست به دست تو این هوا                   پا به پای هم دیگه می رسیم به خوبیها

قول میدم به اون خدا - خدای ما آدما                              بسازم برای تو خونه ی آرزوها

شعر از HRJ

فقط آخرین چیزی که می خوام تو این قدم چهارم بگم اینه که :

سلام دوباره به زندگی

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 19:51 توسط HRJ| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ